تبليغاتX
زمزمه هاي عاشقانه
زمزمه ای در بهار

دوشاخه نرگسست، اي يار دلبند

چه خوش عطري در اين ايوان پراكند

اگرصد گونه غم داري چونرگس

به روي زندگي لبخند!لبخند!

 

گل نارنج و تنگ آب و ماهي

صفاي آسمان صبحگاهي

بيا تا عيدي از «حافظ» بگيريم

كه از او مي ستاني هرچه خواهي

 

سحر ديدم، درخت ارغواني

كشيده سر به بام خسته جاني!

به گوش ارغوان آهسته گفتم:

بهارت خوش ، كه فكر ديگراني

 

سري از بوي گلها،مست داري

كتاب و ساغري در دست داري

دلي را هم اگر خشنود كردي

به گيتي هرچه شادي هست داري.

 

چمن دلكش،زمين خرم، هواتر

نشستن پاي گندم زار خوش تر

اميد تازه را درياب و درياب

غم ديرينه را بگذار و بگذر


|+|نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388 ساعت 15:24 توسط بهار |
خوش به حال غنچه های نیمه باز

بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک،

شاخه های شسته،باران خورده،پاک

آسمان آبی وابرسپید،

برگهای سبز بید،

عطر نرگس،رقص باد،

نغمه شوق پرستو های شاد،

خلوت گرم کبوترهای مست...

نرم نرمک میرسد اینک بهار،

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه هاودشتها،

خوش به حال دانه ها و سبزه ها،

خوش به حال غنچه های نیمه باز،

خوش به حال دختر میخک_که می خنددبه ناز _

خوش به حال جام لبریزازشراب

خوش به حال آفتاب.

ای دل من گرچه_دراین روزگار _

جامه رنگین نمی پوشی به کام،

باده رنگین نمی نوشی زجام،

نقل و سبزه در میان سفره نیست،

جامت_از آن می که می باید_تهی ست؛

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی بانسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

ای دریغ ازما اگر کامی نگیریم از بهار.

گرنکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شودهفتادرنگ!


|+|نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387 ساعت 10:48 توسط بهار |
شعله بیدار

می خواهم و می خواستمت،تا نفسم بود

می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود.

عشق توبسم بود،که این شعله ی بیدار

روشنگر شبهای بلند قفسم بود

آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت

غم بود،که پیوسته نفس در نفسم بود

دست من و آغوش تو،هیهات که یک عمر

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

بالله، که به جز یادتو،گر هیچ کسم هست

حاشا که به جز عشق تو،گر هیچ کسم بود

سیمای مسیحایی اندوه تو ای عشق

در غربت این مهلکه فریادرسم بود

لب بسته و پر سوخته،از کوی تو رفتم

رفتم به خدا گرهوسم بود، بسم بود


|+|نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387 ساعت 7:48 توسط بهار |
به یاد اولین دیدار...

 

 

دلم می خواست،یکبار دگر او را کنار خویش می دیدم،

به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم،

دلم یکبار دیگر،همچو دیدار نخستین،

                                 پیش پایش دست و پا میزد.

شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکرد.

غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو میکرد.

دلم می خواست:دست عشق _چون روز نخستین _

                                      هستی ام را زیرو رو میکرد.


|+|نوشته شده در شنبه 28 دی1387 ساعت 6:29 توسط بهار |
"او"

 

 

"او" نازنین فرشته الهام بخش من

"او" روح و عشق و موهبت آسمانیم

"او" آفتاب هستی و باران رحمتم

"او" آسمان روشن عشق و جوانیم


|+|نوشته شده در شنبه 28 دی1387 ساعت 6:25 توسط بهار |

فاصله گرفتن از کسانی که دوستشان داریم بی فایده است، زمان به زودی نشان خواهد داد جانشینی برای آنها نیست.


|+|نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387 ساعت 11:17 توسط بهار |
به تو می اندیشم...

 

 

من وجودم خالی است

تهی از هرچه تو می انگاری

من کویری هستم،در پی قطره آبی از نور

کوله بارم پر درد و درونم بی درد و خروش نفسم از همه درد، من نمی دانستم که شقایق زیباست و هزار می خواند و غروب، از شوق دیدارطلوع سر تسلیم به روز می آرد ونسیم شب رابه نوازشگردست های هوا می سپارد من اگر تلخم وگرافسرده،به تو می اندیشم.

به تو که روح وجودت،شوق پرواز به من خواهد داد.به تو می اندیشم به وجودت،لبریز از جوشش عشق به جفای یک تیر،به فراق دل زخم خورده خود.

من اگر سردم وگر تب دارم خاطرات سبز دیدار تو در دل دارم. لحظات سبز ایمان و سلام پشت دروازه شهر که به تدبیر دو عالم زیباست،که به هر شوق و به هر عمر رویاست با قفل دستان نشاط آور توست که به مهمانی رسوایی شب خواهد رفت و تو خواهی آورد جوشش لحظه عشق و به تقدیم وجودت همه را از رخ زیبای بهار،بهره مند خواهی ساخت.

انتظارم سخت است و پر از ساعت تنهایی و غم به تو می اندیشم. به تو که جام وجودت همه از عشق،سراسر باشد به تو که از غصه تلخ نرسیدن،قصه ها خواهی ساخت.رازهای غم تنهایی را زمزمه دل تارم کردی به تو می اندیشم،به تو ای جاذبه روشن تاریکی ها به تو می اندیشم...


|+|نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387 ساعت 7:26 توسط بهار |
سلام

سلام به اونی که نیست ولی حس بودنش به من شوق زیستن میده...

من هر لحظه به یادتم...


|+|نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387 ساعت 9:3 توسط بهار |
بی تو تنهام

روزی،

ساعتی،

می خواستم بگویم: "دوستت دارم"

اما اینک فریاد میزنم:

"دوستت دارم"

روزی،

ساعتی،

می خواستم بگویم: "عاشقت هستم"

اما ای امید جان! در آن لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر، از زندگی پربارتر و از امید سرشار بود.

حس میکردم که از نگاهم رازم را خوانده باشی

اما اینک بدون تو تنهایی را با تمام ابعادش حس میکنم.

و قطره قطره عشقم را

با تمام وجودم

در یک کلمه می گنجانم و می گویم:

"بدون تو خودم را تنها و بی کس می بینم."


|+|نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387 ساعت 9:1 توسط بهار |
همواره تویی

شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

آوای تو می خواندم از لایتناهی.

آوای تو می آردم از شوق به پرواز

شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

امواج نوای تو به من میرسد از دور

دریایی و من تشنه ی مهر تو،چو ماهی

وین شعله که از هر نفسم می جهد از جان

خوش می دهد از گرمی این شوق،گواهی

دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

من سرخوشم از لذت این چشم به راهی

ای عشق تو را دارم و دارای جهانم

همواره تویی،هرچه تو گویی و تو خواهی


|+|نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387 ساعت 8:58 توسط بهار |

من به تنهایی یک چلچله در کنج قفس بندبند وجودم همه در حسرت یک پرواز است،من به پرواز نمی اندیشم به تو می اندیشم که تو زیباتر از اندیشه یک پروازی!


|+|نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387 ساعت 7:35 توسط بهار |
ای عشق

تو را می ستایم و می خوانم در راز و نیاز شبانه ام.

ای عشق! بیابر این شب سرد بی روح من رنگی از آفتاب بزن.بارها دلم در سکوت شکست اما کسی صدایش را نشنید.بارها آسمان چشمانم مانند ابر بهاری هوای گریه داشت اما شانه ای برای گریستن نبود بارها زمین خوردم و تکیه گاهم جز دیوار شکسته دلم نبود.

ای عشق!مگرتو به فریادم برسی و زورق شکسته ام را به ساحل دل مهربانت برسانی.


|+|نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387 ساعت 7:31 توسط بهار |
کاش میدانستی...

کاش میدانستی که درون قلبم خانه ای داری توکه همیشه آن را با شفق می شویم و به آن می گویم که تویی مونس شبهای دلم

کاش میدانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است وگل غم به دلم وا شده است،

کاش میدانستی که درون قلبم با تپشهای عشق هم صدا هستی تو،

کاش میدانستی که وجودتو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد.

کاش میدانستی... کاش میدانستی...


|+|نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387 ساعت 7:30 توسط بهار |
"دوستت دارم" 

کسی در باد می خواند تورا تا اوج می خواهم

برای ناز چشمانت چه بی صبرانه می مانم

دلم تنگ است و بی یادت در این غربت نمی مانم

تو هستی در وجود من تو را هرگز نمی رانم


|+|نوشته شده در جمعه 1 آذر1387 ساعت 11:44 توسط بهار |
سلام
سلام

سلامی از قلب شکسته

از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که در آسمان عشق به پرواز در آمده است

سلامی به بلندای آسمان و به زلالی و خلوص چشمه ساران

سلامی به لطافت گرمای بهاری

سلامی همچو بوی خوش اشنایی

سلامی برخواسته از دل و نشسته بر دل


|+|نوشته شده در جمعه 1 آذر1387 ساعت 11:24 توسط بهار |
آخرین نوشته ها
زمزمه ای در بهار
خوش به حال غنچه های نیمه باز
شعله بیدار
به یاد اولین دیدار...
"او"

به تو می اندیشم...
سلام
بی تو تنهام
همواره تویی
آرشيو وبلاگ
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386