بي تو تموم لحظه هام اسير غصه و غمه
يه روز مي يام به ديدنت هرچي ببينمت كمه
نمي رسه به گوش تو صداي فرياد دلم
يه روز مي فهمي دردمو،كه زير خاكم و گلم
اشك چشاتو مي بينم دل تو هم پر از غمه
غريبي هم بد چيزيه اما دلامون با همه
رو تو بكن سمت خدا بيا خدا خدا بكن
بيا يه بار هم كه شده زير پاتو نگاه بكن
يواش يواش تموم ميشه ثانيه هاي بي كسي
اگه تحمل بكني يه روز به دريا ميرسي
نوشته شده توسط بهار در 87/02/03 ساعت 0:1 موضوع | لینک ثابت
*زندگي شوق رسيدن به همان فردايست كه نخواهد آمد..........تو نه در ديروزي و نه در فردايي!ظرف امروز پر از بودن توست... *اگه يه روز دستم به آسمون برسه روي يه تيكه ابر مي نويسم"دوستت دارم"تا هر وقت باران باريد،تك تك قطره ها بگن"دوستت دارم" *هميشه نگاهي رو باور كن،كه وقتي از آن دور شدي در انتظارت بماند! *چه كسي مي داند كه تو در پيله ي تنهايي خود تنهايي؟ چه كسي مي داندكه تو در حسرت يك روزنه در فردايي؟پيله ات را بگشاي،تو به اندازه يك پروانه زيبايي! *آدم عزيزانشو فراموش نمي كنه بلكه به نديدنشون عادت مي كنه.تقديم به كسي كه عادت به نديدنش مثل فراموش كردنش غير ممكنه... *اگر بخواهم آنچه در ذهن دارم با تو بگويم،هزاران جلد مي شود ولي آنچه در دل دارم يك جمله بيش نيست: "دوستت دارم"
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط بهار در 87/02/02 ساعت 23:56 موضوع | لینک ثابت
با خيالت دلخوشم اي ماه پنهان بعد از اين مي نهم بي روي تو سر در گريبان بعد از اين پشت اين ديوارها سوسوي يك فانوس نيست لحظه هايم تيره چون شام غريبان بعد از اين فصل ها تكرار يك پاييز بي پروانه اند كوچه ها بي انتها،من زير باران بعد از اين اين خيابانهاي خالي تا كجايم مي برند در هوا ديدنت اي آفت جان بعد از اين؟ گر كه بگذاري سرت را بر سكوت شانه ام مي شوم غرق گل و عطر بهاران بعد از اين عشق را هم صحبت اين لحظه هاي لاله كن آه اي شيرين زبان من را مرنجان بعد از اين
نوشته شده توسط بهار در 87/02/02 ساعت 23:53 موضوع | لینک ثابت
بگذار كه در حسرت ديدار بميرم
در حسرت ديدر تو بگذار بميرم
دشوار بود مردن و روي تو نديدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم
بگذار كه چون ناله مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بميرم
بگذار كه چون شمع كنم پيكرخودآب
در بستر اشك افتم و ناچار بميرم
بگذار چو خورشيد گدازنده مس فام
دردامن شب با تن تب دار بميرم
بگذار شوم سايه ايوان بلندت
سويت خزم و گوشه ديوار بميرم
مي ميرم ازاين دردكه جان دگرم نيست
تا از غم عشق تو دگر بار بميرم
نوشته شده توسط بهار در 87/02/02 ساعت 23:18 موضوع | لینک ثابت
اگه روزگار ميزاشت بموني پيشم
از غم رفته تو ديونه ميشم
طاقتم ديگه تمومه من مي دونم
حالا ديگه هميشه تنها مي مونم
حسه پرواز و چيشدي تو جواني
غم و غصه نداره واسم تمومي!!
" تنها ماندم تنهاي تنها "
نوشته شده توسط بهار در 86/12/08 ساعت 21:50 موضوع | لینک ثابت
مي نويسم واسه تو نگو ديره نگو ديره
من از اين فاصله ها بدجوري, گريه ام ميگيره
من مي خونم واسه تو نگو رفتي نگو خستم
بي تو تنها موندم اما دل به هيچ كسي نبستم
مي نشينم پايه حرفهات تا ته قصه باهاتم
بيا شهرزادي عاشق كه منه خسته فداتم
بيا شهرزادي عاشق تو پري قصه هامي
تنهايي معني نداره تو مثل سايه باهامي
قصه گوي هميشه گي براي من كه خسته ام
بگو تا اروم بگيرم ميدوني دل شكسته ام
با تو يه دنيا ارزو تو كوله بار خاطرم
سخت براي نبودنت نميشه از پیشت برم
نميشه از پیشت برم...!
من مي سازم واسه تو قصري از سادگيا
از اينجا مي برم تو رو به شهر دل دادگيا
با بوسه اغاز ميكنم زندگي دبارمو
به اسمونها نميدم همين يه تك ستار مو
مي نشينم پايه حرفهات تا ته قصه باهاتم
بيا شهرزادي عاشق كه منه خسته فداتم
بيا شهرزادي عاشق تو پري قصه هامي
تنهايي معني نداره تو مثل سايه باهامي
نوشته شده توسط بهار در 86/12/08 ساعت 21:46 موضوع | لینک ثابت
دل من گرچه به گستردگی دریا نیست ولی از عاشق چشم تو شدن پروا نیست
کار ما از شک وتردید گذشته است ببین درنگاه من و تو صحبتی از امانیست
من تو را بیشتازچشم خودم می خواهم چه عجیب است اگر از غزلم پیدا نیست
تا توان ست در امروز مرا دوست بدار فرصتی است در امروز که در فردانیست
نوشته شده توسط بهار در 86/12/07 ساعت 10:45 موضوع | لینک ثابت
به نام خداوندي كه يادش،دريا دريا مرا از انبوه تاريكي ها مي رهاند و ذكرش، كلمه به كلمه عشق را در من جاري ميسازد و اقيانوس اقيانوس معرفت و دوستي در من موج ميزند. پس اميدوارم عبادتي را نصيبم سازد كه بي نياز به هركه وهرچه همواره از او ياري بجويم.
از دريچه قلبم و از پشت پرچينهاي زيباي محبت حصاري از عشق ميكشم و آن را با زيباترين واژه دوستي مي نگارم تا روزي چشمان پر نور تو را كه تلألويي از مهرباني و صفا است دوباره ببينم و آنرا با زيباترين نسيم آشنايي زينت دهم. زندگي بدون تو مفهوم گنگ و مبهمي از نبودن است.
با تو ديگر در سحر روياهايم تنها نيستم ياد تو آرامشي در تمام وجودم گسترانيده كه تا ابد آن را فراموش نخواهم كرد.
نوشته شده توسط بهار در 86/11/04 ساعت 23:23 موضوع | لینک ثابت
تو آن دريا كه ساماني نداري من آن موجم كه در ساحل اسيرم تو آن كوهي كه پاياني نداري منم آن كوه پيمايي كه پيرم تو آن بالا به روي قله كوه منم پايين به روي خاك نمناك تو آن دشتي به هر سو سايه گستر منم مرداب،مردابي خطرناك تو آن چشمه كه مي جوشي ز اعماق من آن خاك كويرم در بيابان تو جاري مي شوي در كوه و صحرا منم درمانده و پايبند زندان مكن بيهوده خود را خسته من كه من از ايستادن نا گزيرم تو بايد رخت بربندي از اينجا ولي من خاك ومرداب و كويرم
نوشته شده توسط بهار در 86/11/04 ساعت 23:20 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
1.